مدیونی اگه یادم بیفتی
بمون ولي به خاطر غرور خسته ام برو برو ولي به خاطر دل شكسته ام بمون به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا شكسته ام ولي برو ، بريده ام ولي بيا چه گيج حرف مي زنم ، چه ساده درد مي كشم اسير قهر و آشتي ميون آب و آتشم چه عاشقانه زيستم چه بي صدا گريستم چه ساده با تو هستم و چه ساده بي تو نيستم تو را نفس كشيدم و به گريه با تو ساختم چه دير عاشقت شدم چه ديرتر شناختم تو با مني و بي توأم ببين چه گريه آوره سكوت کن سکوت کن سكوت حرف آخره ببين چه سرد و بي صدا ببين چه صاف و ساده ام گلي كه دوست داشتم به دست باد داده ام بمون كه بي تو زندگي تقاص اشتباهمه عذاب دوست داشتن تلافي گناهمه
دوستت دارم ولی با خود مدارا می کنم عاشقم یاد تورا در سینه نجوا می کنم با قلم خط می کشم برروی برگ زندگی با غروب سینه ام اینگونه دعوا می کنم از میان قلب خود تا سرخی تنگ غروب فاصله اندازه ی یک نقطه پیدا می کنم شاخه های نور می چینم زباغ عاطفه دسته دسته گل به راه تو هدایا می کنم قطره شبنم نشیند روی برگ خاطرم صورت ماه توراهردم تماشا می کنم کیست تا با او بگویم راز این دلدادگی تلخی آن را به کام خود گوارا می کنم
من از تو قول گرفتم که بی بهانه بمانی در امتداد دلم سبز وعاشقانه بمانی تو قول دادی ازاول که هیچ وقت نمیری وبی حضور من از زندگی سراغ نگیری من آنچه شرط وفا بود با تو گفتم ازاول به خاطر تو در اقلیم درد خفتم ازاول چگونه خون تو از درد من به جوش نیامد ؟ هزار بار صدایت زدم- به گوش نیامد؟ چگونه بی تو فرو ریختم شکستم و دیدی؟ چگونه اینهمه از عشق گفتم و نشنیدی؟ خبر رسیده که گفتی صدای پای تو باشم تو می روی و قرار است خونبهای تو باشم خبر رسیده که وصیت به ختم قائله کردی خبر رسیده که از بی قراریم گله کردی تقاص سخت کدامین گناه کردن من بود؟ کدام دوست به جرمی نکرده دشمن من بود چقدر فرصت سبز بهار بودو نخواندیم چقدرابطه برقرار بودو نخواندیم چقدر حوصله کردیم و باز فاصله افتاد چقد فاصله در حل این معامله افتاد!!!!!!
بگو چــــــــــــرا به دست انتظار می سپاریم؟ بگو چـــــــــــــرا به نغمه بهـــا رمی سپاریم؟ من اعتراف می کنم به اینکه( دوست دارمت) بیا تو اعتــــراف کن که (دوست داریم)
پا به راه اتفـاق تازه ایــــست ذهن دردمــند و بیقـــــرارمن کهنه می شود سیـــاه می شود باز بی توروزوروزگـــارمن کیستی که چاره ام نمی شوی ؟چاره ی دوباره ام نمی شوی کیستی و از کجا رسیـده ای ؟ آمد ه ای و برده ای قرار من نیستی و زود دیـر می شوم لحظه لحظه بی تو پیر می شوم نیستی و باز تــازه می شود درد و داغ های بی شمــار من نذر می کنم ادا نمی شــوی ! درد می شوم دوا نمی شــوی کیستی که هیــچ وا نمی شــوی قفل بی کلــید روزگــار من؟
دوست دارم بروم سربه سرم نگذارید رفتنم را به حســـاب سفرم نگذارید دوست دارم که به پا بوسی باران بروم آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید اینقدرآیینه ها را به رخ من نکشید اینقدر داغ جنون بر جگرم نگذارید چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد بس کنید اینهمه دل دوروبرم نگذارید
می سوزد استخوان من ودم زدن خطاست آتش بیاورید که مرحم زدن خطاست ابلیس باش و بیش تر آتش به دل بزن دیوانه وار شعلعه بزن- کم زدن خطاست خامی نکن که فرصت عشقی دوباره نیست خود را به خواب مرگ- فراهم زدن خطاست در اینکه عشق آخر خط است حرفی نیست آتش به روح خسته و درهم زدن خطاست
زندگی یک آرزوی کور نیست زندگی کن زندگی افسانه نیست پیله ی پرواز از دنیا جداست زندگی یک مقصد بی انتهاست هیچ جایی انتهای راه نیست این تمامش ماجرای زندگیست...
رمضان آمد و آهسته صدا كرد مرا
خدایافرصت رهایی از یک عشق سوزان را بگیر از من تو احساس شکست نا امیدان را بگیر ازمن اگر درد است عشق پاک او امکان درمان را بگیر از من اگر باید که بی او سر کنم جان را بگیر ازمن
باید امشب بهشت را ببـــــرم بازی سرنوشت را ببـــــرم روزگـــــــــاری انار از من بود هیجــــان بهــــــار از من بود دستانم که سیب را چیدنـــــد لذت یک فریب را چـــیدند دردمن را کویــــــر می داند آری آن دشت پیتتتر می داند زندگی یک تهاجـم سرد است وبگویم عجیب نامرد است گر چه در کوچه های تردیدم زیر غم ها فسیــــل گردیدم حرف من از تکامل کشت است قصه جوجه اردک زشت است دیگر از سایه هــا رهـــا هستـــم امپراطور قلب هــــا هستـم چه کسی می داند که تو در پیله خود تنهایی چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی پیله ات را بگشا تو به اندازه ی یک دنیایی
گر چه دوری زبرم، همسفر جان منی قطره اشکی و در دیده ی گریان منی این مپندار که یادت برود از نظـــــرم خاطرت جمع که در قلب پریشان منی
شب شکن صد آینه باشب من چه می کنی؟؟؟ اینهمه نور داری وصحبت سایه می کنی؟؟؟ با تو چه فرق می کند مرده و زنده بودنم؟؟؟ کاش خجل نباشم از زخم نخورده بودنم!!!
تورا خبر زدل بیقرار باید ونیست غم تو هست ولی غم گسار باید ونییست اسیر گریه بی اختیار خویشم فغان که در غم من اختیار باید نیست چگونه لاف محبت زنی که از غم عشق تورا چو لاله دلی داغدار باید نیست آه ، ای ناشناس ناهمرنگ
آي خدا دلگـــــيرم ازت آي زندگي سيرم ازت آي زندگي مي ميرم و عمرم و مي گيرم ازت اين غصه هاي لعنتي از خنده دورم مي كنند اين نفسهاي بي هدف زنده به گورم مي كنند چـــــه لحظه هاي خوبيند ثانيه هاي آخــــره فرشته هاي مردن من منو از اين جا مي بره چه اعتراف تلــــخيه انگــــاررسيدم ته خط وقت خلاصي ازهمست آي دنيا بيزارم ازت
هم اتاقي برس به دادم اونيكه دل و دينم رو برده خيلي وقته نكرده يادم هم اتاقي ببين چگونه سيل اشكم شده روونه درد جانسوزم روجزتو به خدا هيچكي نمي دونه هم اتاقي برو طبيب دل بيمارم و بيار بهش بگو عاشقش غريبه مرده از درد انتظار اونکه یه وقتی تنها کسم بود ، تنها پناه دل بی کسم بود ، تنهام گذاشت و رفت از کنارم ، از درد دوریش من بی قرارم ، خیال می کردم پیشم می مونه ، ترانه عشق واسم می خونه ، خیال می کردم یه هم زبونه ، نمیدونستم نامهربونه ................ با اینکه رفته اما هنوزم از داغ عشقش دارم میسوزم ، فکر وخیالش همش باهامه ، هر جا که میرم جلو چشامه ، دلم می خواد تا دووم بیارم ، رو درد دوریش مرحم بزارم ، اما نمی شه راهی ندارم ، نمی تونم من طاقت بیارم ...............
ای امید، ای اختر شب های من!
محبت با محبت می توان قلب مرا تسخیر کرد تشنگان را می توان با جرعه ای لبریز کرد با کلام دلنوازی روح من گیرد قرار با نخ موئی توان پای مرا زنجیر کرد با نوازش می شود آهوی وحشی رام رام تک سواری را توان با تیر مژگان زیر کرد خشم من با بوسه ای آرام می گیرد
چنان کام تلخم را توان با وصل شیرین کرد
زندگی زیباترازاین چیزهاست چیزها مجموعه ناچیــــــزهاست زندگی شایدبهاری با صفاست زندگی گاهی غم پاییــزهاست گاه دراعماق این عصر خموش زندگی افسانه چنگیـــزهاست زندگی گویا صدایی مبهم است این صدا از بطن ها دهلیزهاست زندگی تکراریک دستورهست گفتن بنشینـــها وبرخیـــــزهاست زندگی کوه هست وصحرادشتها جنگل است جوی و جالیـــزهاست زندگی عشق است وعاشق سالها زخمی و دلگیــــراز پرهیـزهاست زندگی آینه ی الهـــــام نیست زندگی زیباترازاین چیزهاست
من آن خودرو گياه وحشي صحراي اندوهم كه گل هاي نگاه وخنده هايم رنگ غم دارد مرا از سينه بيرون كن ببراز خاطرآشفته نامم را بزن برسنگ جامم را مرا بشكن مرا بشكن توسرتا پا وفا بودي تو بادرد آشنا بودي ولي اي مهربان من بگو آخر كه از اول كجا بودي كنون كز من به جا مشت پري در آشيان مانده است و آهي زير سقف آسمان مانده بيا آتش بزن اين آشيان اين بال و پرها را رها كن اين دل غمگين وتنها را ترا راندم ترا راندم ولي آن لحظه گويي آسمان ميمرد جهان تاريك مي شد كهكشان مي مرد درون سينه دل ناله مي زد باز كن از پاي زنجيرم كه بگريزم به دامانش بياميزم به او با اشك خون گويم مرو من بي تو ميميرم ولي من در ميان هاي هاي گريه خنديدم كه تو هرگز نداني بي تويك تك شاخه عريان پاييزم دگر از غصه لبريزم
باغ سبز عشق کو بی منتهاست جزغم وشادی دراو بس میوه هاست عاشقی زین هردوحالت برتراست بی بهاری بی خزانی سبزتر است
بهترین چیزرسیدن به نگاهیست که ازحادثه عشق تراست
اشک من در وادی آوارگان آواره گشته درد جانسوز مرا بیچارگی ها چاره گشته بر سر شوریده جز مهر تو سودایی ندارم غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارم همنفس با مرگم و دنیا مرا از یاد برده ناله ای هستم کنون در چنگ یک فریاد مرده آسمان!...ای آسمان...مشکن چنین بال و پرم را بال وپر دیگر چرا ؟!!!ویرا ن که کردی پیکرم را...
در نگاهت پیچک رعنا نبود درحریم شادی افسانه ای آن شب تو چون شب یلدا نبود مثل آن سرو کنار جوی دل آشنا با این دل تنها نبود ذهن من با آن همه آشفتگی درضلال خیمه صحرا نبود باز در کنج دلت جایم بده هر چه گشتم جای من پیدا نبود هر چه گشتم جای من پیدانبود...
چرا ای سنگ دل ترک من خونین جگر کردی؟
چه بد کردم که با من اینچنین قطع نظر کردی؟
مرا از سنگ بیداد جفا بی بال و پر کردی؟
اگر من به تو بد کردم توهم از من بدتر کردی
دلبر به من رسید و جفا را بهانه کرد افکند سربه زیروحیارابهانه کرد آمد به بزم و دید من تیره روز را ننشست و رفت تنگی جا را بهانه کرد رفتم به مسجد از پی نظاره رخش بر رو گرفت دست و دعا را بهانه کرد آغشته بود پنجه اش از خون عاشقان
بستن به دست خویش حنا را بهانه کرد
پنجره ها باز غرورم شکست زمزمه ی گنگ حضورم شکست وارث اندوه ملال آورم آتش بنهفــــــــــــــته خاکستــــــــــــــــرم خسته وتب دارو غمین آمدم خیــــــــــــــــره به راه تو کمین آمدم سینه پر از حسرت و آه من است خانه کجا جا ومکـــان من است یوسف گمگشته ی عاشق تبار گم شده در همهمه ی انتظـــــــــار کاش که یاد آوری آن روزرا حرمت ان اشک جــــــگر سوز را حرمت احساس به دلدادگیست عشق به شوریــــدگی و سادگیست شهر نگاهم زتو خــــــــــالی شده خسته ز دیدار خیـــــــــالی شده باز به من جرات بودن بـــــــــــده نای غزلواره سرودن بــــــــده
شادم که در شرار تو می سوزم شادم که درخیال تو می گریم شادم که بعد وصل توباز اینسان در عشق بی زوال تو می گریم پنداشتی که چون از تو بگسستم دیگر مراخیال تودرسرنیست اما چه گویمت که جزاین آتش برجان من شراره ای دیگر نیست...
|