تبليغاتX
ترانه ی سکوت

 

 

بمون ولي به خاطر غرور خسته ام برو

برو ولي به خاطر دل شكسته ام بمون

به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا

شكسته ام ولي برو ، بريده ام ولي بيا

چه گيج حرف مي زنم ، چه ساده درد مي كشم

اسير قهر و آشتي ميون آب و آتشم

چه عاشقانه زيستم چه بي صدا گريستم

چه ساده با تو هستم و چه ساده بي تو نيستم

تو را نفس كشيدم و  به گريه با تو ساختم

چه دير عاشقت شدم چه ديرتر شناختم

تو با مني و بي توأم ببين چه گريه آوره

سكوت کن سکوت کن سكوت حرف آخره

ببين چه سرد و بي صدا ببين چه صاف و ساده ام

گلي كه دوست داشتم به دست باد داده ام

بمون كه بي تو زندگي تقاص اشتباهمه

عذاب دوست داشتن تلافي گناهمه

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 2:34 PM
توسط ترانه موضوع: |
 

دوستت دارم ولی با خود مدارا می کنم

عاشقم یاد تورا در سینه نجوا می کنم

با قلم خط می کشم برروی برگ زندگی

با غروب سینه ام اینگونه دعوا می کنم

از میان قلب خود تا سرخی تنگ غروب

 فاصله اندازه ی یک نقطه پیدا می کنم

شاخه های نور می چینم زباغ عاطفه

دسته دسته گل به راه تو هدایا می کنم

قطره شبنم نشیند روی برگ خاطرم

صورت ماه توراهردم تماشا می کنم

کیست تا با او بگویم راز این دلدادگی

تلخی آن را به کام خود گوارا می کنم

 


+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 0:23 AM
توسط ترانه موضوع: |

 

من از تو قول گرفتم که بی بهانه بمانی

در امتداد دلم سبز وعاشقانه  بمانی

تو قول دادی ازاول که هیچ وقت نمیری

وبی حضور من از زندگی سراغ نگیری

من آنچه شرط وفا بود با تو گفتم ازاول

به خاطر تو در اقلیم درد خفتم ازاول

چگونه خون تو از درد من به جوش نیامد ؟

هزار بار صدایت زدم- به گوش نیامد؟

چگونه بی تو فرو ریختم شکستم و دیدی؟

چگونه اینهمه از عشق گفتم و نشنیدی؟

خبر رسیده که گفتی صدای پای تو باشم

تو می روی و قرار است خونبهای تو باشم

خبر رسیده که وصیت به ختم قائله کردی

خبر رسیده که از بی قراریم گله کردی

تقاص سخت کدامین گناه کردن من بود؟

کدام دوست به جرمی نکرده دشمن من بود

چقدر فرصت سبز بهار بودو نخواندیم

چقدرابطه برقرار بودو نخواندیم

چقدر حوصله کردیم و باز فاصله افتاد

چقد فاصله در حل این معامله افتاد!!!!!!

 


+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 7:49 AM
توسط ترانه موضوع: |

بگو چــــــــــــرا به دست انتظار می سپاریم؟

بگو چـــــــــــــرا به نغمه بهـــا رمی سپاریم؟

من اعتراف می کنم به اینکه( دوست دارمت)

بیا تو اعتــــراف کن که (دوست داریم)


+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 2:11 PM
توسط ترانه موضوع: |

 

پا به راه اتفـاق تازه ایــــست ذهن دردمــند و بیقـــــرارمن

کهنه می شود سیـــاه می شود باز بی توروزوروزگـــارمن

کیستی که چاره ام نمی شوی ؟چاره ی دوباره ام نمی شوی

کیستی و از کجا رسیـده ای ؟ آمد ه ای و برده ای قرار من

نیستی و زود دیـر می شوم لحظه لحظه بی تو پیر می شوم

نیستی و باز تــازه می شود درد و داغ های بی شمــار من

نذر می کنم ادا نمی شــوی ! درد می شوم دوا نمی شــوی

کیستی که هیــچ وا نمی شــوی قفل بی کلــید روزگــار من؟

 


+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 2:42 PM
توسط ترانه

 

دوست دارم بروم سربه سرم نگذارید

رفتنم را به حســـاب سفرم نگذارید

دوست دارم که به پا بوسی باران بروم

آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید

اینقدرآیینه ها را به رخ من نکشید

اینقدر داغ جنون بر جگرم نگذارید

چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد

بس کنید اینهمه دل دوروبرم نگذارید

 


+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 2:42 PM
توسط ترانه

 

می سوزد استخوان من ودم زدن خطاست

آتش بیاورید که مرحم زدن خطاست

ابلیس باش و بیش تر آتش به دل بزن

دیوانه وار شعلعه بزن- کم زدن خطاست

خامی نکن که فرصت عشقی دوباره نیست

خود را به خواب مرگ- فراهم زدن خطاست

در اینکه عشق آخر خط است حرفی نیست

آتش به روح خسته و درهم زدن خطاست

 


+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 2:39 PM
توسط ترانه

 

زندگی یک آرزوی کور نیست

زندگی کن زندگی افسانه نیست

پیله ی پرواز از دنیا جداست

زندگی یک مقصد بی انتهاست

هیچ جایی انتهای راه نیست

این تمامش ماجرای زندگیست...

 


+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 2:37 PM
توسط ترانه موضوع: |

 

رمضان آمد و آهسته صدا كرد مرا
مستعد سفر شهر خدا كرد مرا

از گلستان كرم طرفه نسيمي بوزيد
كه سراپاي پر از عطر و صفا كرد مرا

نازم آن دوست كه با لطف سليماني خويش
پله از سلسله ديو دعا كرد مرا

فيض روح‌القدسم كرد رها از ظلمات
همرهي تا به لب آب بقا كرد مرا

من نبودم بجز از جاهل گم كرده رهي
لايق مكتب فخر النجبا كرد مرا

در شگفتم ز كرامات و خطاپوشي او
من خطا كردم و او مهر و وفا كرد مرا

دست از دامن اين پيك مبارك نكشم
كه به مهماني آن دوست ندا كرد مرا

زين دعاهاست كه با اين همه بي‌برگي و ضعف
در گلستان ادب نغمه سرا كرد مرا

هر سر مويم اگر شكر كند تا به ابد
كم بود زين همه فيضي كه عطا كرد مرا


 


+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 1:41 PM
توسط ترانه موضوع: |
 

خدایافرصت رهایی از یک عشق سوزان را بگیر از من

تو احساس شکست نا امیدان را بگیر ازمن

اگر درد است عشق پاک او امکان درمان را بگیر از من

اگر باید که بی او سر کنم جان را بگیر ازمن


+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 12:0 PM
توسط ترانه موضوع: |

 

باید امشب بهشت را ببـــــرم بازی سرنوشت را ببـــــرم

روزگـــــــــاری انار از من بود هیجــــان بهــــــار از من بود

دستانم که سیب را چیدنـــــد لذت یک فریب را چـــیدند

دردمن را کویــــــر می داند آری آن دشت پیتتتر می داند

زندگی یک تهاجـم سرد است وبگویم عجیب نامرد است

گر چه در کوچه های تردیدم زیر غم ها فسیــــل گردیدم

حرف من از تکامل کشت است قصه جوجه اردک زشت است

دیگر از سایه هــا رهـــا هستـــم امپراطور قلب هــــا هستـم

 


+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 2:42 PM
توسط ترانه موضوع: |

 

چه کسی می داند

 که تو در پیله خود تنهایی

چه کسی می داند

 که تو در حسرت یک روزنه

 در فردایی

پیله ات را بگشا

 تو به اندازه ی یک دنیایی

 


+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:37 AM
توسط ترانه موضوع: |

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 2:45 PM
توسط ترانه موضوع: |

 

گر چه دوری زبرم، همسفر جان منی     

 

قطره اشکی و در دیده ی گریان منی

 

این مپندار که یادت برود از نظـــــرم    

  

خاطرت جمع که در قلب پریشان منی

 


+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 11:35 AM
توسط ترانه موضوع: |

 

شب شکن صد آینه

 باشب من چه می کنی؟؟؟

اینهمه نور داری وصحبت سایه  می کنی؟؟؟

با تو چه فرق می کند

 مرده و زنده بودنم؟؟؟

کاش خجل نباشم

از زخم نخورده بودنم!!!

 


+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 2:22 PM
توسط ترانه موضوع: |

 

 

تورا خبر زدل بیقرار باید ونیست

 

غم تو هست ولی غم گسار باید ونییست

 

اسیر گریه بی اختیار خویشم

 

فغان که در غم من اختیار باید نیست

 

چگونه لاف محبت زنی  که از غم عشق

 

تورا چو لاله دلی داغدار باید نیست

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 10:39 AM
توسط ترانه موضوع: |

 

 

 

آه ، ای ناشناس ناهمرنگ
 بازگو ، خفته در نگاه تو چیست ؟
 چیست این اشتیاق سرکش و گنگ
 در پس دیده ی سیاه تو چیست ؟
 چیست این ؟ شعله یی ست گرمی بخش
چیست این ؟ آتشی ست جان افروز
چیست این ، اختری ست عالمتاب
چیست این ؟‌ اخگری ست محنت سوز
بر لبان درشت وحشی ی تو
 گرچه نقشی ز خنده پیدا نیست
 لیک در دیده ی تو لبخندی ست
 که چو او ، هیچ خنده زیبا نیست
شوق دارد ،‌ چو خواهش عاشق
از لب یار شوخ دلبندش
 شور دارد ، چو بوسه ی مادر
به رخ نازدانه فرزندش
آه ، ای ناشناس ناهمرنگ
نگهی سخت ‌آشنا داری
دل ما با هم است پیوسته
گرچه منزل زما جدا داری
آه ، ای ناشناس !‌ می دانم
که زبان مرا نمی دانی
لیک چون من که خواندم از نگهت
از رخم نقش مهر می خوانی

 

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 9:34 AM
توسط ترانه موضوع: |

 

آي خدا دلگـــــيرم ازت آي زندگي سيرم ازت

آي زندگي مي ميرم و عمرم و مي گيرم ازت

اين غصه هاي لعنتي از خنده دورم مي كنند

اين نفسهاي بي هدف زنده به گورم مي كنند

چـــــه لحظه هاي خوبيند ثانيه هاي آخــــره

فرشته هاي مردن من منو از اين جا مي بره

چه اعتراف تلــــخيه انگــــاررسيدم ته خط

وقت خلاصي ازهمست آي دنيا بيزارم ازت

هم اتاقي برس به دادم

اونيكه دل و دينم رو برده

خيلي وقته نكرده يادم

هم اتاقي ببين چگونه

سيل اشكم شده روونه

درد جانسوزم روجزتو

به خدا هيچكي نمي دونه

هم اتاقي برو طبيب دل بيمارم و بيار

بهش بگو عاشقش غريبه مرده از درد انتظار

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 12:12 PM
توسط ترانه موضوع: |
اونکه یه وقتی تنها کسم بود ، تنها پناه دل بی کسم بود ، تنهام گذاشت و رفت از کنارم ، از درد دوریش من بی قرارم ، خیال می کردم پیشم می مونه ، ترانه عشق واسم می خونه ، خیال می کردم یه هم زبونه ، نمیدونستم نامهربونه ................ با اینکه رفته اما هنوزم از داغ عشقش دارم میسوزم ، فکر وخیالش همش باهامه ، هر جا که میرم جلو چشامه ، دلم می خواد تا دووم بیارم ، رو درد دوریش مرحم بزارم ، اما نمی شه راهی ندارم ، نمی تونم من طاقت بیارم ...............


+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 10:46 AM
توسط ترانه موضوع: |

 

 

ای امید، ای اختر شب های من!
نغمه ات افسرد بر لبهای من.
شمع من آغاز خاموشی گرفت،
عشق من گرد فراموشی گرفت.
در نگاهم شعله های شوق مرد،
در درونم آتش پنهان فسرد.
غنچه ی شاداب من بی رنگ شد،
گوهر نایاب من چون سنگ شد.
روزگاری بود و روزم سر رسید؛
روزها بگذشت و شامم در رسید.
کس چه می داند شبم چون می رود،
از دو چشمم جویی از خون می رود.
دوستان! فریاد من فریاد نیست؛
غیر آهی از دل ناشاد نیست.
تا ز یاران بی وفایی دیده ام،
جسم و جان را در جدایی دیده ام.
آشنایان آشنایی شان کجاست؟
همدمان از هم جدایی شان چراست؟
عشق را وقف هوس ها ساختند،
گاه ِ سختی دوستی نشناختند.
ای امید، ای اختر شب های من!
نغمه ات افسرد بر لب های من.
ای امید، از نو شبم را روز کن؛
روز کن وان روز را پیروز کن!
راحتی ده این روان خسته را،
گرم کن این پیکر یخ بسته را.
همچو مهتاب از دل شامم درآ،
ورنه می میرم درین ظلمت سرا.
وه! که دیگر نغمه هایم زنده نیست؛
از من اینسان نغمه ها زیبنده نیست.
چون مُرکب رنگ زن بر خامه ام؛
اندک اندک جلوه کن در نامه ام.
باز در گوشم نواها ساز کن،
این چنین با من سخن آغاز کن:
کان دلت از دشنه های درد، ریش!
بی محابا می خوری از خون خویش.
گر دو تن پیمان خود بگسسته اند
دیگران پیمانه را نشکسته اند
گر دو تن آلوده دامان زیستند
دیگران آلوده دامان نیستند.
باوفا یاران فراوانند باز
همچو مَه پ
اکیزه دامانند باز
مهربانان مهربانی می کنند
گاه ِ سختی سخت جانی می کنند.
ای امید، ای اختر شام دراز!
گر نسازم من، تو با دردم بساز.
ای امید، ای گلشنم را آفتاب؛
رخ متاب از من- خدا را- رخ متاب!
ای امید، ای جان من قربان تو،
بعد ازین دست من و دامان تو...

 


+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 9:26 AM
توسط ترانه موضوع: |
 

محبت با محبت می توان قلب مرا تسخیر کرد

تشنگان را می توان با جرعه ای لبریز کرد

با کلام دلنوازی روح من گیرد قرار

با نخ موئی توان پای مرا زنجیر کرد

با نوازش می شود آهوی وحشی رام رام

تک سواری را توان با تیر مژگان زیر کرد

خشم من با بوسه ای آرام می گیرد

چنان کام تلخم را توان با وصل شیرین کرد

 


+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 2:46 PM
توسط ترانه موضوع: |

 

زندگی زیباترازاین چیزهاست

چیزها مجموعه ناچیــــــزهاست

زندگی شایدبهاری با صفاست

زندگی گاهی غم پاییــزهاست

گاه دراعماق این عصر خموش

زندگی افسانه چنگیـــزهاست

زندگی گویا صدایی مبهم است

این صدا از بطن ها دهلیزهاست

زندگی تکراریک دستورهست

گفتن بنشینـــها وبرخیـــــزهاست

زندگی کوه هست وصحرادشتها

جنگل است جوی و جالیـــزهاست

زندگی عشق است وعاشق سالها

زخمی و دلگیــــراز پرهیـزهاست

زندگی آینه ی الهـــــام نیست

زندگی زیباترازاین چیزهاست

 


+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 9:55 AM
توسط ترانه موضوع: |

 

 

 

من آن خودرو گياه وحشي صحراي اندوهم

 

 كه گل هاي نگاه وخنده هايم رنگ غم دارد

 

مرا از سينه بيرون كن

 

ببراز خاطرآشفته نامم را

 

 بزن برسنگ جامم را

 

مرا بشكن

 

مرا بشكن

 

توسرتا پا وفا بودي

 

 تو بادرد آشنا بودي

 

ولي اي مهربان من

 

بگو آخر كه از اول كجا بودي

 

كنون كز من به جا مشت پري در آشيان مانده است و

 

 آهي زير سقف آسمان مانده

 

بيا آتش بزن اين آشيان اين بال و پرها را

 

رها كن اين دل غمگين وتنها را

 

ترا راندم

 

ترا راندم ولي آن لحظه گويي آسمان ميمرد

 

جهان تاريك مي شد كهكشان مي مرد

 

درون سينه دل ناله مي زد

 

باز كن از پاي زنجيرم

 

كه بگريزم به دامانش بياميزم

 

به او با اشك خون گويم

 

مرو من بي تو ميميرم

 

ولي من در ميان هاي هاي گريه خنديدم

 

كه تو هرگز نداني

 

بي تويك تك شاخه عريان پاييزم

 

دگر از غصه لبريزم

 

 

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 12:50 PM
توسط ترانه موضوع: |
 

باغ سبز عشق کو بی منتهاست

جزغم وشادی دراو بس میوه هاست

عاشقی زین هردوحالت برتراست

بی بهاری بی خزانی سبزتر است

بهترین چیزرسیدن به نگاهیست

که ازحادثه عشق تراست

 


+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 10:34 PM
توسط ترانه موضوع: |
 

اشک من در وادی آوارگان آواره گشته

درد جانسوز مرا بیچارگی ها چاره گشته

بر سر شوریده جز مهر تو سودایی ندارم

غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارم

همنفس با مرگم و دنیا مرا از یاد برده

ناله  ای هستم کنون در چنگ یک فریاد مرده

آسمان!...ای آسمان...مشکن چنین بال و پرم را

بال وپر دیگر چرا ؟!!!ویرا ن که کردی پیکرم را...

 


+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 10:32 PM
توسط ترانه موضوع: |
 

در نگاهت پیچک رعنا نبود

درحریم شادی افسانه ای

آن شب تو چون شب یلدا نبود

مثل آن سرو کنار جوی دل

آشنا با این دل تنها نبود

ذهن من با آن همه آشفتگی

درضلال خیمه صحرا نبود

باز در کنج دلت جایم بده

هر چه گشتم جای من پیدا نبود

                              هر چه گشتم جای من پیدانبود...

 


+ نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 9:23 AM
توسط ترانه موضوع: |

 

چرا ای سنگ دل ترک من خونین جگر کردی؟

 

چه بد کردم که با من اینچنین قطع نظر کردی؟

 

مرا از سنگ بیداد جفا بی بال و پر کردی؟

 

 اگر من به تو بد کردم توهم از من بدتر کردی

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 12:51 PM
توسط ترانه موضوع: |

 

دلبر به من رسید و جفا را بهانه کرد

 

افکند سربه زیروحیارابهانه کرد

 

آمد به بزم و دید من تیره روز را

 

ننشست و رفت تنگی جا را بهانه کرد

 

رفتم به مسجد از پی نظاره رخش

 

بر رو گرفت دست و دعا را بهانه کرد

 

 آغشته بود پنجه اش از خون عاشقان

 

بستن به دست خویش حنا را بهانه کرد

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 1:12 PM
توسط ترانه موضوع: |

 پنجره ها باز غرورم شکست زمزمه ی گنگ حضورم شکست

وارث اندوه ملال آورم آتش بنهفــــــــــــــته خاکستــــــــــــــــرم

خسته وتب دارو غمین آمدم خیــــــــــــــــره به راه تو کمین آمدم

سینه پر از حسرت و آه من است خانه کجا جا ومکـــان من است

یوسف گمگشته ی عاشق تبار گم شده در همهمه ی انتظـــــــــار

کاش که یاد آوری آن روزرا حرمت ان اشک جــــــگر سوز را

حرمت احساس به دلدادگیست عشق به شوریــــدگی و سادگیست

شهر نگاهم زتو خــــــــــالی شده خسته ز دیدار خیـــــــــالی شده

باز به من جرات بودن بـــــــــــده نای غزلواره سرودن بــــــــده

 


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 7:58 AM
توسط ترانه موضوع: |

 

شادم که در شرار تو می سوزم

شادم که درخیال تو می گریم

شادم که بعد وصل توباز اینسان

در عشق بی زوال تو می گریم

پنداشتی که چون از تو بگسستم

دیگر مراخیال تودرسرنیست

اما چه گویمت که جزاین آتش

برجان من شراره ای دیگر نیست...

 


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 0:49 AM
توسط ترانه موضوع: |

taraneyesokout

ترانه

taraneyesokout

http://taraneyesokout.blogfa.com

ترانه ی سکوت

ترانه ی سکوت

ترانه ی سکوت

سلام
دریغااز اینکه "ترانه " عاجز است که قلم در دست بگیردوکلامی از خودش از ذهنش و از قلبش را درقالب شعر بیان کند!پس گاه ناگفته های دلش رابا واژه های دیگران فریاد میزندوگاه آنچه از کلام دیگران که به نظرش زیبا و ازدل برآمده می رسد رااینجا تکرار میکند...
"ترانه"
......................

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می رسد
وباز می شود
به سوی وسعت این مهربانی مکررآبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه عطرستاره های کریم
سرشار می کند
می شود ازآنجا خورشید را
به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست
من ازدیار عروسکها می آیم
اززیرسایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
در فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی
وعشق
در کوچه های خاکی معصومیت
ازسالهای رشد حروف پریده رنگ الفبا
من از ریشه های گیاهان گلدار می آیم
ومغز من هنوز
لبریز ازصدای وحشت پروانه ایست که اورا
در دفتر به سنجاقی مصلوب کرده اند
وقتی که اعتماد من
ازریسمان سست عدالت آویزان بود
ودر تمام شهر
قلب چراغهای مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون بستند
وازشقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون پاشید
وقتی که زندگی من دیگر چیزی نبود
هیچ چیز
بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم باید
دیوانه وار دوستت بدارم
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه آگاهی نگاه وسکوت
ازآیینه بپرس نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که در زیر پای تو می لرزد
تنها تر از تو نیست؟
پیغمبران رسالت ویرانی را به قرن ماآورده اند
این انفجارهای پیاپی
وابرهای موسوم
آیا طنین آیه های مقدس هستند
ای دوست وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گل ها رابنویس
همیشه خواب ها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند
و میمیرند
من شبدر چهار پری را می بویم
که روی گور مفاهیم کهنه روییده است
حس می کنم که وقت گذشته است
حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم
حرفی به من بزن.
.................................


مدیونی اگه یادم بیفتی

ترانه ی سکوت

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog